فقیر یا ثروتمند
روزی پدری ثروتمند ، پسر و خانواده اش را برای گردش به یک دهکده برد تا به پسرش نشان دهد مردم فقیر و زحمتکش چگونه زندگی می کنند. آنها یک روز و یک شب در مزرعه ی خانواده ای بسیار فقیر زندگی کردند.زمانی که از مسافرت بر می گشتند پدر از پسر پرسید:"سفر چگونه بود؟"
-"خیلی خوب بود پدر".
-"آیا دیدی که مردم فقیر چگونه اند؟"
-"بله"
-"وچه آموختی؟"
پسر پاسخ داد:"آموختم ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما استخری داریم که تنها در وسط حیات است و آنها مردابی دارندکه پایانی ندارد.ما در باغمان چراغ داریم و آنها ستاره ها را دارند .حیاط ما تا حیاط روبرو ادامه دارد و آن ها تمام افق را دارند". زمانی که حرف پسر به پایان رسید، پدر دیگر نمی توانست حرفی بزند، پسر با این جمله به حرفهایش خاتمه داد."متشکرم پدر که به من نشان دادی که ما چقدر فقیر و زحمتکش هستم".

با تشکر از:خانم م مودتیان